صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

بی بی کوکب

داستانی از جواد موسوی خوزستانی (پیشکش همه معترضان و منتقدان لایحه چند زنی)-25 شهریور 1389

مدرسه فمینیستی:ــ خب بی بی کوکب، بعد چه شد وقتی که مادرتان هم از دست دادید و کاملا تنها شدید ....

خدا بیامرزد امینه خانم را، نور به قبرش ببارد، او بود که سرپرستی مرا به عهده گرفت. شد برایم مثل یک مادر دلسوز و شوهر خدابیامرزش هم انقدر عطوفت داشت که جای پدر خدابیامرزم را پُر کرد برایم. مرادعلیخان شوهر امینه خانم مثل دختر خودش به ام محبت داشت و حتی تعلیم خط و مشق هم یادم می داد. این سواد دست و پا شکسته هم از برکت سر او دارم.

ــ پس چرا درس تان را ادامه ندادید؟

مرادعلیخان تو دبستان دوشیزگان ثبت نامم کرد ولی پس از آشنایی با آقا داراب، از خیر درس و مشق گذشتم. قبل از عروسی با داراب خان، حداقل دو بار عاشق شدم، بار اول حتی تا مرز ازدواج هم پیش رفت، چون خواستگارم که پسر خوشگلی بود با مادرش اینا آمدند خواستگاری و خوشحال بودم که تا چند وقت دیگر به خانه ی بخت می روم و امینه خانم اینا از شرّ مخارج نگهداری ام خلاص می شوند. ولی آن پسر که از خانواده ای اصیل و متمکن بود و خیلی هم دوستش داشتم وقتی از چندتا فضول محله (مخصوصاَ شمسی خانم) فهمیدند که دختر واقعی مرادعلیخان شیبانی نیستم و یتیم ام، دیگر نیامدند. قرار بود هفته بعد یک تکه طلا بیاورند برای نشان کردن. اما نیامدند و پیغام فرستادند که استخاره بد آمده است. پسره ی خیر ندیده هم حتی یک کلام حرف نزد به من که چرا منصرف شده اند، بدون هیچ عذر و بهانه ای و با سنگدلی رهایم کرد و رفت که رفت.

تا مدتها افسرده و غمگین شده بودم. این اولین تجربه در مورد عروسی ام بود که تا چندین ماه رنج ام می داد. بعدها فهمیدم که شمسی خانم توی کوچه آنها را دیده و ماجرا را لو داده است. خب آن موقع جوان بودم به همین دلیل، احساس شکست و سرخوردگی قلبم را خیلی جریحه دار کرده بود. یک بار دیگر هم ـ که به مرحله خواستگاری نرسید ـ با یکی از پسرهای محله مان که خاطرخواهم شده بود (پسر ممدسَن، بقال سرکوچه مان) قرار عروسی گذاشتیم که آن هم قسمت ما نشد. طلسمی شوم انگار نمی گذاشت بخت ام باز شود. در حالی که نسبت به دختران هم سن و سالم، داشتن شوهر برایم خیلی واجب تر بود و بزرگترین آرزویم، شده بود تشکیل زندگی مستقل! یک خانه و زندگی ای که مال خودم باشد و سربار خانواده مرادعلیخان شیبانی نباشم. نه این که مرادعلیخان سر سوزنی از حضورم دلگیر باشد، اتفاقاَ خودش و امینه خانم به ام محبت داشتند اما دلم می خواست سر و سامان بگیرم، یک زندگی مستقل و آبرومند داشته باشم یعنی خودم صاحب و خانم خونه و زندگی ام باشم. نهایت آرزویم هم این بود که پس از عروسی، بچه دار بشم. تصمیم داشتم که در همان سال اول عروسی مان، اولین بچه ام را به دنیا بیاورم... تا چهارتا می خواستم: دوتا پسر، و دوتا هم دختر.

تا زد و بالاخره سر و کله داراب خان، دایی امینه خانم، پیداش شد. مردی خوش بَر و رو ، بلند بالا، از نواده های یکی از خانواده های اصیل و اسم و رسم دار. این طور که امینه خانم برایم تعریف کرد شجره خانوادگی آقا داراب خان ـ که در واقع اصل و نسب مادر امینه خانم هم حساب می شد ـ یحتمل به شعاع السلطنه، کس و کار محمدعلی شاه می رسید. طرز رفتار و وجنات آقا هم، صحّت حرف امینه خانم را اثبات می کرد. سکنات آقا داراب خیلی والا و با کرامات بود. البته دوتا زن عقدی داشت و صاحب چندین اولاد هم بود. در آن وقت ها برای مردان متمول و اصل و نسب دار




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان