صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

اکنون «زنگها برای که به صدا درمی آید»

دلنوشته رضا خندان برای همسرش، نسرین ستوده-20 مهر 1389

مدرسه فمینیستی: هفده روز از اعتصاب غذای نسرین ستوده، وکیل دادگستری و فعال جنبش زنان، می گذرد و رضا خندان، همسر وی، هر روز گوشه و کنار شهر را، از دادگستری تا کانون وکلا و بالاخره سراشیبی خیابان منتهی به زندان اوین را می پیماید به امید یافتن خبری از شریک زندگی و مادر دو فرزند خردسالش، اما هربار، با درهای بسته روبه رو می شود. متن زیر، دلنوشته ای است که آقای رضا خندان در یکی از این روزهای بی خبری از همسر و در پشت درهای بسته دادگستری و در میان تنهایی فرزندانش به قلم آورده است. آن را بخوانیم و امید داشته باشیم یک روز دادگستری، داد مردم را بگسترد که مهراوه و نیما، فرزندان نسرین ستوده، هر روز با این امید، شب را صبح می کنند:

«36 روز گذشته است» و من مثل آدمهای عاصی و عزیز گُم کرده، در تکاپوی به دست آوردن خبری از نسرین هستم. امروز هم پله های آشنای دادگستری، محلی است که می توانم با نشستن بر آنها در پی انتظاری طاقت فرسا، لختی بیاسایم تا شاید بتوانم دقایقی تمرکز کنم. سعی می کنم فکرم را جمع و جور کنم اما نمی دانم چرا این روزها هر چه تلاش می کنم بیشتر از روز گذشته دچار تشویش می شوم. مدام ذهنم از فراسوی دیوارهای اوین به دنبال تصویری از نسرین می گردد و از آنجا ذهنم به سوی خانه سرک می کشد، همانجا که مهرآوه و نیما هر دم به دنبال مادرشان از این اتاق به آن اتاق می روند، حتی حالا هم که روی پله های سرد مقابل دادگستری نشسته ام به مهراوه فکر می کنم که این روزها برای حس حضور مادرش در خانه، گاهی گوشی تلفن همراه او را روشن می‌کند تا شاید ملودی آشنا و ثابت زنگش، یادآور خاطره دلنشین روزهای در خانه بودن مادر باشد، روزهایی که این تلفن مدام به صدا در می‌آمد و اجازه نمی‌داد بچه‌ها دل سیر با مادرشان ـ که بعد از یک روز کاری به خانه برگشته بود ـ هم صحبت شوند. حالا هم در مقابل دادگستری، تصویر دست های کوچک و ظریف مهراوه جلوی چشم هایم است که گوشی تلفن را روشن می‌کند به این امید که به صدا در آید.

در کمال ناباوری, هنوز 36 روز پس از بازداشت مادر, به محض روشن شدن گوشی موبایل, ملودی آشنای زنگش به صدا در می‌آید و از آن سو، صدای لرزان دختر جوانی، آه و ضجه حزن آور بانوي مسنّی، و یا تقاضای پدری دردمند، به گوش می‌رسد که ياري می‌طلبد. برای خودش, برای کودک و یا همسرش.

انگار عجیب نیست در زمانه‌ای که عصر رسانه‌ها خوانده‌اند کسانی پیدا شوند که دسترسی به ماهواره و شبکه‌های مجازی نداشته باشند آن هم در شهری مثل تهران. پس شاید طبیعی است اگر آنها پس از 36 روز اطلاعی از بازداشت وکیلی که برای مشاوره و یاری گرفتن از او تماس گرفته‌اند, نداشته باشند. اما غیر قابل تصور است که همه این افراد به راحتی دسترسی به شماره تلفن‌هایی دارند که می‌توانند حتی در نیمه‌های شب تماس بگیرند و كمك بخواهند. و مثل همیشه انتظار داشته باشند که با صحبت و راهنمایی گرفتن از وکیل شان، قوت قلب بگیرند و لااقل شب را با خیال راحت تری سر بر بالین بنهند. شاید این تنها کاری است که يك وكيل مدافع می‌تواند از پشت تلفن برای آنها انجام دهد.

به نظرم این شماره تلفن، روزی روزگاری به درد همه کس خواهد خورد و همه ما به دنبال آن شماره تلفن خواهیم بود: در اوج گرفتاری مان، در اوج بی پناهی مان...

کودکان, همسران, پدران, مادران، و حتی خود ما ـ بل




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان