صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

بر غذا لب فرو بست و «رفت»

داستانی از جواد موسوی خوزستانی-2 آبان 1389

مدرسه فمینیستی: تقدیم به «نسرین ستوده» وکیل و حامی کودکان زیر 18 سال

خودش‌ را به‌ خواب‌ زده‌ بود. صبر كرد به‌ مغازه‌ بروند. بعد با عجله‌ آماده‌ شد. ساعت‌ هشت و نیم‌، به‌ بهانه ‌ي‌ دادن‌ آخرين‌ امتحان‌، با روپوش‌ مدرسه‌ و چادر مشكي‌ از خانه‌ بيرون‌ رفت‌.

ـ «چته‌؟ كجا با اين‌ دستپاچگي‌؟... اين‌ روزها چت‌ شده‌ اصلاً ؟..» مادر پرسيده‌ بود.

گرچه‌ ظاهراً سرِ جلسه‌ همه‌ ي‌ امتحانات‌ حاضر شده‌ بود اما حتا يك‌ كلمه‌ روي‌ ورقه ‌هاي‌ امتحانی‌ ننوشته‌ بود.

پرسان‌، پرسان‌ از «يافت‌آباد»، خودش‌ را به‌ «ميدان‌ راه‌آهن‌» رسانده‌ و با خود عهد كرده‌ بود: «مي‌رم‌، بايد برم‌، هر طور شده‌...». متوجه‌ شلوغيِ ميدان‌ راه‌‌‌آهن‌ و سروصداي‌ وسايط‌ نقليه‌ نبود؛ گره‌ روسري‌ مِشكي‌ را، كه‌ به‌ زير چانه‌ و گلويش‌ فشار مي‌ آورد، لمس‌ كرد و لبه‌ ي‌ چادر را محكم ‌تر به‌ چنگ‌ گرفت‌. به‌ تصميمي‌ فكر مي‌ كرد كه‌ شب‌ تا صبح‌، نگذاشته‌ بود بخوابد.

بوي‌ سوختگي‌ مي‌ آمد يا بويي‌ شبيه‌ آن‌! حالش‌ را بهم‌ مي ‌زد اما هر چه‌ اطرافش‌ را نگاه‌ كرد، آتشي‌ نديد يا چيزي‌ كه‌ بسوزد و دود كند. پلك ‌هاش‌ ورم‌ كرده‌ و رنگش‌ پريده‌ بود. تکیدگی چهره و گودافتادگی کاسه ی چشم ها، حالا دو هفته می شد که لب‌ بر‌ غذا بسته‌ بود: فقط آب . آخرين‌ نامه ‌اش‌ به‌ مزدك‌، لو رفته‌ بود. «دستت‌ بشكنه‌ جاسم‌، چطور دلت‌ اومد...» مجسم‌ كردن‌ چهره‌ پُرخونِ مزدك‌ حالش‌ را بد مي ‌كرد. ديگر طاقت‌ نداشت‌. ديگر نمي ‌توانست‌ لب‌ به‌ غذا بزند. «... هركاري‌ مي‌ خواي‌ بكن‌، نمي ‌خورم‌ گُشنم‌ نيس‌، نمي‌ خوام‌...» و نخورده‌ بود. زير ضربات‌ كمربند مقاومت‌ كرده‌ بود.

وقتي‌ از پدرش‌ كتك‌ مي ‌خورد، با غيظ‌ به‌ صورتش‌ نگاه‌ مي ‌كرد، به‌ حفره ‌هاي‌ گشادشده‌ ي‌ بيني پدر، و بعد سرش‌ را پايين‌ مي ‌انداخت‌، چشم ‌ها را مي ‌بست‌، دندان‌ ها را به‌ هم‌ مي ‌فشرد و فرود آمدنِ پياپيِ كمربند را تحمل‌ مي ‌كرد. بدون‌ آن‌كه‌ اشكي‌ بريزد يا التماس‌ كند!... پدر هنگام‌ پايين‌ آوردن‌ ضربات‌، هِنّي‌ صدا مي ‌كرد درست‌ مانند وقتي‌ كه‌ به‌ مستراح‌ مي ‌رفت‌ و پيش‌ از طهارت‌، چندين‌ بار صداي‌ هِنّ و هنّ اش‌ به‌ گوش‌ مي‌ رسيد. آداب‌ دستشويي‌ را مو به‌ مو اجرا مي ‌كرد.

بوي‌ سوختگي‌ مي‌ آمد هنوز و انتهاي‌ بيني‌ اش‌ را مي ‌سوزاند. هُرم‌ هواي‌ تابستان‌، كلافه ‌اش‌ كرده‌ بود. دلش‌ ضعف‌ مي‌ رفت‌. يك‌ آن‌ تصميم‌ گرفت‌ بازگردد. «برمي ‌گردم‌، بر مي‌ گردم‌...» و همان‌ دَم‌ احساس‌ كرد جرأتش‌ را ندارد. دستش‌ را مشت‌ كرد طوري‌ كه‌ ناخن ‌ها در گوشتِ كفِ دستش‌ فرو رفت‌!

خواست‌ برگردد كه‌ سَمند نقره‌اي‌ رنگ‌ جلوِ پايش‌ ترمز كرد؛ راننده‌ درِ ماشين‌ را باز كرد: «كجا مي ‌ري‌، بيا سوار شو... بيا بالا... بيا دیگه، ناز نکن...» بي ‌اختيار سوار شد. بوي‌ عَرَقِ بدن‌ راننده‌ حالش‌ را به ‌هم‌ زد.

چشم‌ هاي‌ راننده‌ برق‌ مي‌ زد. به‌ دختر نگاه‌ كرد. دانه‌ هاي‌ ريز عرق‌ را بر بيني‌ و گونه‌ هايش‌ ديد. نوار كاست‌ را توي‌ پخش‌ صوت‌ گذاشت‌.

نگاه‌ دختر جوان‌ به‌ داشبرد ماشين‌ بود.

ـ «مگه‌ نگفتم‌ حق‌ نداري‌ تنها از خانه‌ بيرون




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان