صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

صد روز گذشت

رویا صحرایی-21 آذر 1389

مدرسه فمینیستی: صد روز از دستگیری نسرین ستوده گذشت ... در آستانه صد سالگی روز جهانی زن، زنان ایران در اندوه صد روز دربند بودن نسرین ستوده وکیل شجاع جنبش زنان همچنان از او می نویسند و می گویند ...از اوکه تلاش های قانون مند اش درسی بزرگ برای جنبش زنان ایران بوده است . یادداشت "رویا صحرایی " تصویری از اندوه صد روزه جنبش زنان از دستگیری نسرین را در میانه خواب و بیداری می نمایاند.

"من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

شبا هنگام "*

فکر می کنم نوشین و طلعت ، ناهید هم همراهم بودند ، هیجان زده بودیم همه ما ، راه افتاده بودیم به طرف زندانی که زندان نبود یک جای غریبی بود ، خوشحال بودیم اما فکر کنم کمی هم ترسیده بودیم ، یکی از بچه ها یادآوری کرد :
 کیف هایتان را خوب نگاه کنید که چیز بی ربطی نباشد تا بی خودی بهمان گیر بدهند و نگزارند برویم تو
 ای کاش می گذاشتند خوراکی برایش ببریم

با خودم فکر کردم که او بر همه چیز لب بسته ،
 ای کاش می شد کتاب برایش ببریم
 همان بهتر که هیچ نداشته باشیم تا بی خودی از ورودمان جلوگیری کنند.

بالاخره رسیدیم. فکر کنم نوشین بود که برگه را در آورد:
 ما اجازه ملاقات داریم ، اینهم نامه ، این هم کارت های شناسایی مان...

دلم شور می زد فکر کنم همه دلشان شور می زد. دربزرگی باز شد، ما هم بلافاصله راه افتادیم ، از کلی پله بالا و پایین رفتیم اما همه جا دلباز به نظر می رسید ، راهروها چقدر طولانی است انگار قرار نیست تمام شوند اما کلی پنچره توی راهروهای طولانی کار گذاشته اند، انگار قصدشان این بوده که روز را دست و دلباز به همه جا هدیه کنند. قدم هامان تند است و در هر قدم به هم که نگاه می کنیم ناباور،... توی نگاه همه می شد خواند که نه خیلی هم بد نیست ، بالاخره می رسیم به اتاقی که درش را برایمان باز کردند ،اتاق خیلی بزرگ نبود نسرین بالای اتاق رو به پنجره پشت میز نسبتا کوچکی نشسته بود دور تا دور اتاق قفسه بندی بود پر از کتاب ، صدای ما را شینده بود شاید که برگشت ، مثل همیشه خندید ، همه شروع کرده بودیم به حرف زدن :
  خدارو شکر بهتر از آنی هستی که تصور می کردیم ،
  همه چی بهتر از آنست که فکر می کردیم ،
  چقدر خوب که کلی کتاب داری، حسابی سر گرم هستی ،
  -دلمان برایت تنگ شده ،
  مثل فرصت مطالعاتی به این روزها نگاه کن ،
  آخ چقدر همسرت خوشحال می شود که تعریف کنیم برایش که تو یک عالمه کتاب در اختیار داری ، ای کاش می گذاشتند ما هم برایت کتاب می آوردیم ...

به کتابها نگاه کردم همه کتابهای قانون بود ، قانون مدنی ، قانون اساسی ، تعهد به قانون ، قانون مداری ، قانون و قانون و قانون ...

فقط ما حرف می زدیم چرا ؟

به کتاب جلو او چشمم می افتد ، فکر کردم اشتباه دیدم ، بدون اینکه کسی متوجه شود کمی جلوتر می روم ، کمی می ترسم ، روی صفحه سفید کتاب فقط خطوط عمودی سلول زندان کشیده شده ، وحشت زده با چشم به یکی از بچه ها اشاره می کنم یعنی که به کتاب نگاه کن، فکر کنم طلعت بود. او هم نگاه می کند ، ترس را توی چشم هاش می بینم ، حالا همه دارن به هم اشاره می کنند . بی اختیار به طرف قفسه کتابها می روم یکی از آنها را بیرون می آورم ورق می زنم لای تمام صفحات فقط خطوط عمودی سلول است . یکی از بچه ها کتاب را از دستم می قاپد ،.. همه به طرف قفسه کتابها رفته اند.

صدای ن




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان