صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      اخبار....  
 

دلنوشته سميرا خسرواني براي خواهر روزنامه نگارش: زودتر برگرد

5 دی 1389

کانون زنان ایرانی: بيش از پنجاه روز از بازداشت نازنين خسرواني ، روزنامه نگار زنداني مي گذرد . اما همچنان خانواده او از وي بي خبرند و موفق نشده اند با او ملاقات كنند . نازنين در طول مدت بازداشتش در سلول انفرادي بوده و هيچ تماسي با خانواده نداشته است . نازنين با روزنامه هاي اصلاح طلب نوروز ، شرق ، سرمايه و .. همكاري داشته است . سميرا خسرواني خواهر كوچك نازنين در پنجاه و ششمين روز بازداشت او از دلتنگي هايش مي نويسد :

سميرا خسرواني

حالمان خوب نیست نازنین اين روزها بدون تو . گفتی به این دنیا آمدی تا نگهبان من باشی و الان نزدیک به 2 ماه شد که من شب ها و روزها بدون تو و با فکر برگشتن و در آغوش کشیدن تو چشمانم را می بندم.

یادت که نرفته؟وقت هایی که توی خودت بودی و می رفتی به اتاق و در را می بستی روی تنهایی هایت و من می آمدم در را باز می کردم می آمدم توی اتاق و چیزی می گفتم وتو می زدی زیر خنده و همه ماجرا تمام می شد. در را می بستی ولی تو هیچ وقت هیچ دری را قفل نمی کردی... لابد می دانستی که حکمت درها گشودن آنهاست وگرنه جای همه درها، دیوار می ساختند... حالا رفته ای پشت هزار درِ آهنی و پاسخ نمی دهی به پاکوبیدن اشک آلود ما، پشت اینهمه دیوار... بغض که راه گلویت را نگرفته خواهرکم؟ یادت نرفته که من خواهر کوچک توهستم و تو صاحب خواهرانه ترین آغوش زمین؟ در را باز کن نازنین!

پنجاه و شش روز نبودنت، نبوسیدنت، به آغوش نکشیدنت را باور ندارم باید چند هزار سال تو را در آغوش بگیرم که جبران کند یک لحظه اش را؟؟؟ اصلا حساب این روزها و این شب ها را داری؟ خط می کشی روی دیوارهای سیمانی تا بدانی چند روز شده که نیستی؟ هیچ می دانی هر ثانیه این روزها، چند قرن گذشته بر ما؟؟ چه می خواهند از جان تو دیوارها، که رهایت نمی کنند؟؟؟

ما حالمان خوب نیست، اما سرمان را بالا می گیریم و بغضمان را فرو می دهیم و منتظر می مانیم تا بیایی و بیایم توی اتاق و چیزی بگویم و بزنی زیر خنده و همه چيز تمام شود... همه ماجراهاي پر از درد اين روزها نازنینم نگران گلدان هایت نباش... حواسمان به آنها هست.




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان