صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

نامه دختر تَرسا به شیخ صنعان

جواد موسوی خوزستانی-25 اردیبهشت 1391

مدرسه فمینیستی: بخش نخست این مطلب با عنوان «نامه دختر آتشپاره به عطار نیشابوری» پیشتر در مدرسه فمینیستی منتشر شده است[*] در ادامه، بخش دوم نامه به شیخ فریدالدین عطار نیشابوری را می خوانید:
...از کلاس درس، یک‌‌‌راست آمده‌‌‌ام به کتابخانه تا در محیط آرام و دوست داشتنی اینجا، نامه ام را با فراغ بال ادامه دهم. با این که از سر و کله زدن با طلبه ها برگشته ام ولی اصلن احساس خستگی نمی کنم. به یقین، شوق نوشتن برای تو و به خصوص در بارۀ داستان تحسین شده ات «شیخ صنعان و دختر تَرسا» باعث شده که بر خلاف همیشه، پس از ساعت ها تدریس، خسته نباشم. دیشب نتوانستم نامه را به پایان ببرم و چند نکتۀ مبهم در مورد قصه ات، همچنان ذهنم را مشغول کرده است: جناب عطار، حقیقتن نمی دانم هنگام نوشتن این قصۀ پرشور عاشقانه، کدام تجربۀ زیسته در آن یک سال (که میهمان سرزمینم «روم» بودی) بر ذهن و ضمیر تو غالب بوده است: آیا تجربه های بکر و تکرارناشدنی آن لحظه های ناب که تنم را می بوییدی، در آغوش می گرفتی و مرا می چیدی، یا خاطره های پُر شور روزهایی که به ضرورت، سری به دِیر می زدی و با اسقف آندرانیک یک عالمه بحث و چالش می کردی و هنگام بازگشت هم معمولن چند کتاب را از کتابخانه شخصی اسقف، به خانه می آوردی...

شاید هم تجربه های دیگری هنگام نگارش قصه در ذهن داشته ای؛ مثلن برخی از روزها که پیش از صلاتِ ظهر از کلبه بیرون می آمدی، و اگر هوا مساعد بود بر قاطری سوار می شدی و خودت را به صحرا پیش من و گله ی کوچک خوکها و بزغاله ها می رساندی: «... ای محبوب من، امروز گله ات را کجا می چرانی؟ / هنگام ظهر گوسفندانت را کجا می خوابانی؟...» [1]

...انگار همین دیروز بود، در سایه سار درخت می نشستی و من برایت ـ برای هر دویمان ـ سفرۀ ناهار را پهن می کردم و تو با لذتِ تمام، نان و مویز و پنیر ـ و اگر کلوچه هم درست کرده بودم ـ لقمه های جانانه می گرفتی و با فرو دادن هر لقمه، خدا را شکرگزار بودی، و من چقدر غذاخوردنت را دوست داشتم؛ بعد از صرف ناهار، می رفتی کنار برکه، تا من ـ که هنوز سفره ناهار را جمع نکرده بودم ـ هیزم و آتش برای درست کردن چای را تدارک کنم.... تا چای حاضر شود به بانگِ بلند، آواز سر می دادی. چند لحظه نمی گذشت که با حالتی روحانی و مقدس، در حالی که محو تماشای نقطه ای در آسمان لایتناهی بودی همچون موجودی فاقد اراده ـ که انگار سروشی از عالم غیب او را فراخوانده باشد ـ از جایت بر می‌خاستی و چرخ می زدی و چرخ می زدی. گاه آنقدر می چرخیدی و تند، که به جای تو، من سرم گیج می رفت... در آن سن نوجوانی، به کرامات و معجزات تو ایمان آورده بودم و احساس می کردم که بر اثر نیرویی که از چرخیدن ات ساطع می شود، هوای محوطه هم به گردش در می آید؛ شبیه گردباد به نظرم می آمد، و تو در مرکز گِردباد قرار داشتی و همچنان می چرخیدی. گیسوان بلند و سپیدت افشان می شدند و به همراه چرخش موزون اندامت، موهایت نیز به طرز عجیبی در هوا پیچ و تاب می خوردند. در این مواقع چنان از خود، بیخود می شدی و از این دنیای فانی ارتفاع می گرفتی که اصلن متوجه نمی شدی پای برهنه ات بر اثر تماس با ریگ و سنگ های تیز و بُرنده، زخم برداشته و من اصلن طاقت نداشتم به پاهای زخمی و خون آلودت نگاه کنم چون دلم ریش می شد،... حینِ سماع، ذکری آهنگین و سوزناک، بی اختیار از حنجره ات خارج می شد شبیه ناله نی: مظلوم




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان