صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

سرزمین پدری

مونا دلاوری-30 دی 1391

مدرسه فمینیستی: مطلب زیر به قلم مونا دلاوری، نقاش جوانی است که تاکنون چندین نمایشگاه برگزاری کرده. عکس یکی از تابلوهای نقاشی وی را در بالا مشاهده می کنید:

روزهایی بود که کاشی های حیاط خانه مان آنقدر برایم بزرگ بودند که در پناه خلوت های عصرانه، خیال را آنگونه ببافم که هر کاشی برایم خانه ای باشد و پناهی و دیگری همسایه ای آشنا که همیشه در خانه اش به رویم باز است و می توانم بی هیچ دغدغده ای از کاشی خانه ام به کاشی همسایه پناه برم تنها با یک پرش کوتاه ...

آن روزها مادرم لابه لای گریه های همیشگی اش قصه ای تکراری هم برای من داشت... از سرزمین پدری ام می گفت. می گفت که مردی در یک شبی (که من خودم تابستان تصورش می کردم)، خواهر جوانش را کشته، وقتی که آسوده در کنار نوزاد چند ماه اش شاید خواب روزی را می دیده که از تمام روزهای گذشته اش بهتر بوده است!

مادرم بارها و بارها قصه را گفت، گاهی با ترس و اظطراب و گاهی با خشم...

من سرگرم خانه ام بودم، و هی پا به پا می شدم و زنی را با موهای بلند و سیاه تصور می کردم، با نوزادی کوچک که در خواب مثل همه نوزادهای دیگر گاهی دست از مکیدن سینه ی مادرش برداشته نیم لبخندی می زند و شاید باز در خواب با فرشته ها به بازی اش ادامه می دهد.

و من می پریدم از خانه ای به خانه ی دیگر، از خیالی به خیال دیگر و باد هم گاهی صدای مادر را به من می رساند. هنوز داشت همان قصه ی تکراری را می گفت. مردی که خواهرش را کشت؛ زمان وقوع این قصه مربوط به پیش از تولد من بوده، و من همیشه تصور می کردم مثلن قبل از به دنیا آمدنم این کاشی ها هم بوده اند؟ یا ماندگاری ابدی آجرهای دیواری که خانه ما را از خانه صدق آمیز جدا کرده بود. یا درخت یاس پیر کنار باغچه؟ و باد و باز هم ترنم صدای مادرم که کنار حوض نشسته و دستش را در آب حوض فرو می کند و فکرهایش را با صدای بلند تکرار می کند؛ و من با خودم خیال می کنم که: راستی آن نوزاد دختر بوده یا پسر؟ مادرم می گوید: پسر...! پس چرا خواهرش را کشته؟ چون فکر می کرده که خواهرش زن بدی شده! بچه هم می میرد؟ نه، خودش بزرگش می کند! و می گوید من مادرت را کشتم که تو را بزرگت کنم؟

مادرم می گوید در سرزمین پدری ات زنهای بد را می کشن! می پرسم مردهای بد را هم می کشن؟ جوابی نمی دهد! مکث اش طولانی می شود و من می فهمم که مردان بد را نمی کشند... هر کاشی چهار کاشی کوچک است، در شش سالگی از پدرم یاد گرفته ام تا صد بشمارم، گاهی مورچه های حیران مانده بین کاشی ها را هم می شمارم...

مادرم : خواهرش را کشته چون فکر می کرده خواهرش بد شده!

و من با خودم می گویم شاید خانه ی برادرش را کثیف می کرده؟ یا مثلن هر روز غذایش می سوخته؟ یا مدام با زن های همسایه مشغول صحبت می شده؟ نمی دانم... مادرم جوابی ندارد، حیاط خانه ما صدها کاشی دارد...

من: خواهر مرده خیلی زیبا بوده؟

مادرم: آره خیلی.

من: کودکش دختر بوده؟

مادرم: نه، پسر !

انگار نمی توانم باور کنم که پسر بوده دلم می خواهد که قصه را تغییر دهم ، دلم می خواهد کودک دختری باشد که بعدها مثل مادرش زیبا می شود...

لی، لی کنان از خانه ام می زنم بیرون، خانه همسایه، همسایه بعدی، و بعدی... مادر آن مرد نگفت نباید خواهرت را می کشتی؟ نه، نگفت ! مادرش از بد شدن دخترش ناراحت بود؟ نمی دانم!

از خانه ها خسته می شوم، ا




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان