صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

در سوگ فریده لاشایی: من هنوز به کندن کوه با دست های خالی می اندیشم

فرنگیس حبیبی-23 اسفند 1391

مدرسه فمینیستی: وقتی موجود عزیزی آدم را بکلی ترک می کند، ترکی بی بازگشت، انگار عصارۀ زندگیش مثل شهاب هایی رنگارنگ از پهنۀ آسمان ذهن گذر می کنند. فریدۀ لاشایی در این چند روز که از مرگش می گذرد با شهاب زندگیش یک آتش بازی جانانه در نگاه من بر پا کرده است. شاید یک نقاش این آتش بازی را یک کولاژ بنامد. و شاید زندگی فریده لاشایی خود یک کولاژ باشد. کولاژی که قطعاتش از لحظات تاریخ معاصر ایران رنگ گرفته است و دانایی و صمیمیت یک زن آن را به ثمر رسانده است.

قطعات این کولاژ ناهمگون و نامتجانسند و نشان از تلاطمات و دگردیسی هایی دارند که در بطن جامعۀ ما در شصت سال گذشته جاری بوده اند. همین ناهمگونی بود که فریدۀ لاشایی را که از یک خانوادۀ مرفه و سرشناس گیلانی برخاسته است،به گفتۀ خودش در نقل حکایت زندان شاه، "در یک هویت گنگ و خجلتی عظیم در برابر "جمع" فرو برد. آخر او بورژاو بود و از فرنگ برگشته. در وین درس نقاشی و تراش روی کریستال خوانده بود. از موسیقی کلاسیک لذت می برد و موزه ها و مغازه های زیبای رم، فلورانس و پاریس را زیر پا گذاشته بود. اما نسیم تاریخی دهۀ شصت میلادی در اروپا او را نیز در خود گرفته بود وعشق به زحمتکشان و مبارزه با دیکتاتوری را به دلش انداخته بود. به کنفدراسیون دانشجویان نزدیک شده بود و به برادرش کوروش که بت کودکی و نوجوانیش بود. این نزدیکی ها بود که او را به هنگام بازگشت از اروپا راهی اولین زندان سیاسی زنان کرد. اگر در کودکی، که تازه به تهران آمده بود، از ترس زخم زبان همشاگردیها به خاطر لهجۀ گیلکی اش "خجول بود و جرات نداشت لب تر کند" در بیست و هفت هشت سالگی در زندان، برای آن که به "تکروی" متهم نشود و از "جمع" جدا نیفتد، مجبور شد به "اصول انقلابی" که بر جمع اعمال می شد و همه چیز را "از خورد و خوراک و خواب تا استفاده از رنگ های تیرم و اونیفرم خاکستر در بر می گرفت" تن دهد. با این حال پس از آزادی فکر و ذکرش پیش آن "جمع" بود و خواب آن ها را می دید و نگران سرنوشتشان بود.

فریده لاشایی در جمله ای به غایت فشرده و پر معنا در کتاب "داد بی داد" ( نوشتۀ ویدا حاجبی) از حال درونی خود در آن زمان چنین می گوید: " در تضاد بین دوست داشتن و قبول نداشتن معلق مانده بودم... سرگردان و منگ در خود فرو رفته بودم. انقلاب شد ومن سرگردان تر و منگ تر شدم".

و آنچه من از خواندن و دیدن آثارو شنیدن گفته ها یش دستگیرم می شود اینست که فریدۀ لاشایی در طول زندگیش با دلهره ای جانکاه، با وسواسی که در نیالودن دست هایش داشت، ولی با کاردانی و انصاف از درون این تضاد سربلند بیرون آمده است. هم دوست داشته است و هم سرخم نکرده است.

در خاطراتش از زندان از تلاشش برای اجرای نمایشنامه نقل می کند: " دلم می خواست بیش از هرچیز نمایش طنزآلودی را جفت و جور کنم. شاید به این خاطر که دوست داشتم از تشدید فضای سنگین پرهیز کنم و همه چیز را از حالت درام دربیاورم. به این فکر افتادم که نمایشنامۀ هاملت را بشکل طنز در آورم........روز نمایش همۀ بچه ها دراطاق 3 جمع شدند. حدود پنجاه نفر. فاصلۀ بین تخت ها که حدود یک متر و نیم در چهار متر می شد صحنۀ نمایش بود. من که نقش روح پدر هاملت را بازی می کردم وقتی با ملافه ای بر سر از طبقۀ سوم تختی روی صحنه خم شده بودم و با لهجۀ غلیظ رشتی می گفتم" هملت جان تی عمو مرا بکوشته، زهر چکوده می گ




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان