صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

به مناسبت روز طبیعت: قلمرو از دست رفته

روح انگیز پورناصح-19 فروردین 1392

مدرسه فمینیستی: هر سال که به بهانه­ی روز طبیعت دور هم جمع می­شویم، هر کس به فراخور مقام و موقعیتش حرف می­زند، ساز می­زند و آواز می­خواند، بهانه فراموش می­شود و مثل هر سال، سعید است که با خواندن چند سطری از داستانش به نام «اشتها» بهانه­گیری می­کند.

«شهر با این تپه­ها و درخت­ها، انگار روستا بود، یا در آستانه­ی روستا شدن. انگار تمدن داشت برعکس می­رفت و طبیعت، قلمرو از دست رفته­اش را پس می­گرفت.»

هر سال با شنیدن این کلمه­ها به خیال این­که امسال دیگر قلمرویش را پس می­گیرد، حکم صادر می­کنم: تمدن برعکس نرود، اما طبیعت قلمرویش را پس بگیرد.

با خستگی ناشی از شنیدن همان حرف­ها و دیدن همان جاها، و با خوش­حالی از حرف­های سعید سرم را بر بالش می­گذارم. با چشم­های بسته می­خواهم در ذهنم قلمروی طبیعت را محاسبه کنم. با حساب سرانگشتی که اصلا نمی­شود، کیلومتر هم به درد نمی­خورد. ببینم با این وضع به کجا می­رسم. از تبریز خارج نشده، تکان­های شدید تختخواب، محاسبه­ام را به هم می­ریزد. چشم­هایم را سریع باز کرده، به لامپ­ها نگاه می­کنم. کوچک­ترین لرزشی ندارند. چشم­هایم را دوباره می­بندم. از زلزله­ی ورزقان- اهر به این ور همین جوری شده­ام. نشسته هم سرم گیج می­رود. دروغ نباشد روزی هزار دفعه به لامپ­ها نگاه می­کنم. آخرش هم می­ترسم حکایت چوپان دروغ­گو تکرار بشود. زلزله بشود، زیر آوار بمانم و فکر کنم سرم گیج می­رود.

شدیدتر از قبل تکان می­خورم. باز خبری نیست. خیالاتی شده­ام. چند نفس عمیق می­کشم. شروع به شمردن می­کنم. در فاصله­ی نه و ده، چیز نوک­تیزی پشتم را بالا می­کشد. سریع بلند می­شوم و نگاه می­کنم. باورم نمی­شود، ملافه جر می­خورد و شاخه­ی درختی سرش را بیرون می­آورد. سریع بالاتر می­آید و طولی نمی­کشد، درختی درست و حسابی می­شود. صدای ترق – شرق- جرق خانه را پر کرده است. از هر طرف شاخه­ای بالا می­آید و در عرض چند ثانیه درخت کاملی می­شود. انگار طبیعت از تختخواب من شروع کرده تا قلمروی از دست رفته­اش را پس بگیرد. شاید هم می­خواهد توانایی­اش را برای انجام این کار نشان بدهد. سریع از اتاق خواب بیرون می­آیم. بعید هم نیست، شبکه­ای کار کند. امروزه همه شبکه­ای کار می­کنند. پذیرایی تاریکِ تاریک است. با احتیاط کلید برق را می­زنم. چراغ روشن نمی­شود. چه خوب شد باغ نخریدیم. پذیرایی یک باغ شده است. از پنجره­های روبرویی شاخ و برگ بیرون زده است. بچه­ها با سر و صدا از شاخه­ها گرفته خودشان را بالا می­کشند.

پنجره را باز می­کنم. بلافاصله وارد می­شوند. نمی­دانم از کی منتظر بوده­اند. وارد که می­شوند تمامی بدنم را با نرمی و نمی­شان در آغوش می­گیرند. از من می­گذرند و بالای درختان جا خوش می­کنند ودر هم فرو می­روند. به دنبال آن­ها پرنده­ها با جیک- جیک، چه- چه و بق- بقویشان وارد می­شوند و مابین ابرها و درخت­ها پرواز می­کنند، روی شاخه­ها می­نشینند و آواز می­خوانند.

درست بالای سرم برق می­زند، گوش­هایم را می­گیرم، صدا از دست­هایم می­گذرد. رگبار شروع می­شود. دست­هایم را روی سرم می­گذارم. زیر درخت پربرگی پناه می­گیرم. طوفان به پا می­شود. زیر پایم سست می­شود. سقوط می­کنم. دست دراز می­کنم و از شاخه­ای می­گیرم. شاخه می­شکند. ساکت و بی­صدا به پیشواز مرگ می­روم. فقط صدای تاپ- تاپ قلبم را ب




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان